|
خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست . . .
|
خيلی فكر كردم... می دانی چرا از يادت نمی برم؟... چرا از خاطرم نمی روی؟... چيزی را كه به ياد داشته باشی و به خاطر سپرده باشی می توانی يادآوری كنی و به خاطر بياوری... همچنان كه می توانی فراموشش كنی... اما تو از جنس ديگری هستی...
تو خود يادی ...خود خاطری ... نه رفته ای نه می روی... مانده ای... می مانی...
همين.
روسیاه عالم کاغذ من است
که تنها هزار بار نام تو را
از بر کرده است ...
حالا نامات را
بر تن شب مینویسم
تا سحر
روسپید عالم باشد ...
فکر کن
تو دسته گلی فرستاده باشی
و فکر کن
دو تا رز سرخ
میان آن همه مریم سفید
یک کارت کوچک را
به سینه داشته باشند
فکر کن
امروز
از تشییع جنازه ام برگشته باشی
و فکر کن
برای هیچ کس فرقی نمی کند فردا
و آفتاب باز، و باران باز
باز های هوی باد و بچه ها
باز هیاهوی اشیا
فکر کن
و فکر کن
گم شده ام
و دلت عین سیر و سرکه نمی جوشد
و فکر
فکر می کنم
تو دسته گلی
و فکر
که بیایی، آمده باشی
نیامده روزها را همه
از تشییع جنازه ام
برگشته ای
و فکر
فکر می کنم
نیامده
برگشته باشی...
پ.ن ۱: دلم تنگ ِدلتنگی ست ... می فهمی که ؟ ! ! ! ....
پ.ن ۲ : تشویقم نکنید ... برایم کف نزنید ... این شعر من نیست ... از شهرام رفیع زاده قرض گرفته ام حال و هوایش را ... تنهایی دارد هر دویمان را با هم می نوازد ...
امروز اول فروردین ماه است و روزها بلند می شوند. آن وقت ما کم کم زمستان و شب های بلند آن را از یاد می بریم. سرما را نسیم بهاری با خود می برد بعد آفتاب می تابد و برف آب می شود و گذشته را می شوید و می برد.
می بینی ؟ شبیه من که دست هایم را شسته ام و این جا نشسته ام.
دست هایم...
دست هایم...
دست هایم را خیس شبنم می کنم تا نخستین تابش سپیده دم بر آن بتابد و جان جهان را گرم کند.
دست هایم را به سوی نسیم بهاری می گیرم تا نفس صبا لکه ی نور را به پرواز درآورد.
دست هایم را پر از شکوفه های سیب و گیلاس می کنم تا لحظه ها از این همه زیبایی سرشار شوند.
دست هایم...
سیبی در یک دست می گیرم و سنگی در دست دیگر تا گرمای هستی و سرمای نیستی را به یاد آورم.
عقیقی در یک دست می گیرم و یشمی در دست دیگر تا تابستان و زمستان را از یاد نبرم.
گلبرگ گل سرخی بر کف یک دست می گذارم و بر کف دست دیگر قطره ای گلاب می چکانم تا رفتن و دگرگون شدن و دیگر شدن را به یاد بسپارم.
دست هایم...
دست هایم را کنار هم می گذارم. کف دست هایم را کنار هم می گذارم. آن گونه که تو دوست می داشتی.
دست هایم خالی ست. گودی دستانم خالی ست.
مثل جهانم, جانم و دلم از تو.
...
دست هایم خالی ست اما جهان سرشار از بهار است.
پس باید این را با خط درشت بنویسم که شاید تو هم بخوانی!
بهار عاشقی بی معشوق را عـشـق است...
شبیه نم نم بارانی که آرام آرام روی پروانگی دستانت می لغزد بارانی ام کن . خودت که خوب می دانی این روزها هوایی جز تو در سرم نیست ...
اگر مدتی هم هست که هوایی شده ام ببخش و بگذار به حساب تنهایی هایی که با رفتن آنگونه ات رقم زده ای برایم . . .
خواسته بودم آسمان آبی چشمهایت را جز من به دیگری نبخشی اما ...
راستش را بگو ! آن ستاره های آبی را کجا جا گذاشته بودی که وقت رفتن ندیدمشان ... قول داده بودی یکی را به یادگار توی چشمهام بکاری که هیچ وقت ...
هی !......... جای دستهایت اینجاست همینجا ، لابلای آشفتگی موهای زیتونی ام که رنگش را دوست می داشتی یک روز ...
جای دستهایت اینجاست . همینجا که بیایی و تو هم مثل همه برایم چند خطی را به یادگار بنویسی و بروی . نه ! همه بروند و تو بمانی ... بمانی و برایم قصه ی هزار و یکشب شیرین و فرهاد را بگویی... اصلا همان قصه های ناگفته ای را بگویی که قرار بود یک روز یا نمی دانم یک شب با لحن قصه گوی ظهر جمعه ها برایم زمزمه کنی و مرا با خودت ببری به آنجاهایی که فکر هیچ کس جز خودمان نمی رسید .به آنجاهایی که من باشم و تو باشی و
... همین!
فقط من باشم و تو ، تو باشی و من و خدایی که همیشه می گفتی : همین نزدیکیهاست ...
يادت مي آيد؟
می گفتی خانه ی باد در گودی دستهای رنگ پريده و پشت رگهای آبی بازوان من است .
حالا بگو ! بگو ! آن باد ناگهان از کجا رسید که تو را با خودش برد و برد و برد ... برد به جایی که به ذهن هیچ کداممان نمی رسید ؟!!!!!!!!!!!!! برد به جایی که دست من هم نمی رسد ....
امروز هم توی چشمهایم نشستی و با لحن غمگین اشکهام ترانه خواندی برایم :
سرتُ بذار رو شونه هام خوابت بگیره
بذار تا آروم دل بی تابت بگیره .......
و بیچاره دل بی تابم که شانه هایت را عجیب کم دارد اینروزها .....
روز عشق هم آمد و رفت و کسی غزل عشق را برایم زمزمه نکرد ، تو هم که نبودی ... ، مثل آن سال ها برایم عروسک نخریدی و شکلات مغز پسته ای به قول خودت 3000 تومانی را به زور توی دهانم نگذاشتی ............
آآآآآآآآی ی ی ی ی ی ی ی
امسال فقط گذشتی... مثل یک خاطره از ذهن پوسیده و درب و داغان من و امروز ...
امروز جهان من پر از جاهای خالی تو بود ...
خوب دیگر ... پدر آمد و وقت رفتن است جان دلم ...
سلام مرا به خدايت كه نگهدار توست برسان و بگو مراقبت باشد .
پ.ن ۱: دل تنگی همیشه بغض نمی شود ته حلق آدم.
می بینی؟
دل تنگی همیشه دلتنگی نیست. گاهی د...ل...ت...ن...گ...ی... می شود.
شکسته بسته. پاره پاره. دیر به دیر.
به همین سادگی.
پ.ن ۲ :می دانی...
رفتنت را فراموش كرده ام اين روزها.
حالا نشسته ام و روزها را می شمارم
تا آمدنت را هم از ياد ببرم.